سلام

 

پارسال تو سال ۱۳۸۹ شاید تو یه همچین روزایی بود که به فکرم افتادم وبلاگی در مورد مهاجرت تاسیس کنم و اونجا هر چی به دلم میاد بنویسم. یه روزی توی هوای گرم تابستون و ماه تیر همراه غروب یک جمعه درسته هر چیزی رو از یاد برده باشم نمیتونم اون جمعه و غروبش رو که تصمیم گرفتم و وبلاگم رو زدم فراموش کنم.

حالا یک سال میگذره... یک سال پر از سختی و درد یک سال پر از راحتی زندگی و آرامش، خیلی خیلی زود گذشت برای اولین بار حس میکنم همین چند ساعت پیش وبلاگم رو زدم و هیچ چیزی قدیمی نیست! شاید فقط شاید میتونستم بهتر تموم کنم میتونستم بهتر انتخاب کنم شاید و شاید و شاید...

تو این یکساله خیلی چیزا از دوستان وبلاگی و بودن تو این جمع یاد گرفتم، هیچ موقع یادم نمیره تفکر من در مورد کانادا چه بهشتی بود و الان به چه چیزی تبدیل شده! حقیقتاً یک دنیا تشکر به تمام دوستان و وبلاگ نویسان عزیز مدیونم و دست همشون رو از اینجا میفشارم.

خیلی از رفتارها توی من تغییر کرد و خیلی هم بهم اضافه شد. همیشه خدا تو این فکر بودم که مرگ ما آدم ها در انتها به کجا ختم میشه... واقعاً هدف ما از زندگی و بودن تو این دنیا چیه؟ آیا فقط واسه پر شدن شکم تلاش میکنیم یا صرف پول در آوردن و خوش گذرونی؟ پاسخ من به این جواب خیلی طولانی و گفتنش هم برام واقعاً سخته ولی در یک نظر بخوام جواب بدم میگم زندگی خود خداست!

حقیقت زندگی چیزیه که ما به سمتش میریم فقط هر کدوم یه اسمی روش میزاریم، زندگی به مانند یه امتحانه شما یه برگه سفید دارین و زمانی که مشخص نیست و انقدر باید بنویسین و بنویسین و بنویسین تا جوهر خودکارتون تموم بشه. اونموقع تازه زمان برسی برگه توسط مدیر بالاییه میرسه! میدونین فرق این امتحان با امتحان های دیگه توی راهنمایی هست که ما داریم و همیشه باهامونه. همیشه با ماست وقتی که راه میریم، وقتی حرف میزنیم، وقتی میبینیم، وقتی به خوابی عمیق فرو میریم در آغوش ماست. به نوعی به نظر من تو خود خدایی و اون خود تو! تمامی قدم ها سختی ها آرامش ها و هر مشکلاتی که هست با هم تجربش میکنید. اون هم با ناراحتی تو ناراحت میشه و با شادی تو شاد!

میدونم خوب میدونم گفتن این حرفها تو این دنیای پر از تاریکی که داریم زندگی میکنیم مسخرست اصلا! ولی اگه باورش داشته باشیم به هیچ چیزی اهمیت نمیدیم. یه مثال خیلی ساده آیا اونی که مهاجرت میکنه فقط برای رسیدن به خواسته هاش هست؟ بنظر من میتونیم بخشی از این سوال رو بر پایه جوابش در نظر بگیریم ولی در کنار اون کار درسته بهایی به شما تعلق میگیره اما بازده اونکار فقط روی خود شما نیست و کارتون کمکی به انسان های دیگه هم هست. فرق نداره هر کاری که هست گوشه ای از این شاخه بزرگ زندگی رو در بر میگیره و ناخودآگاه ما با تلاشمون در اون کار به این مجموعه کمک میکنیم! پس میبینید کمک به دیگر انسان ها تو خون ماست حتی اگه نخوایم این خود زندگی که به وسیله ما همدیگه رو ساپورت میکنه!

بگذریم باز دارم سخنرانی میکنم  شرایط مهاجرت روز به روز داره بدتر میشه و اگه اینطوری بخواد ادامه پیدا کنه باید یجوری از طریق ویزای تحصیلی موقت اقدام کنم و برم چون تا من بخوام درسم رو اینجا تموم کنم دیگه حتما اداره مهاجرت کانادا و اون وزیرشون آقای جیسون کنی که شاد و خوشحال چند سال پیش میگفت راه برای مهاجرت رو هموار کردم هم از دور خارج میشن و هیچ چی دیگه کانادا بی کانادا! این چند وقت باید سفت و سخت بچسبم به خوندن زبان و از این و اون متن بگیرم و ترجمه کنم. شرایط یکم سخت شده برام ولی به امید خدا تمام مشکلات حل میشه.

آخه به یکباره میزان پذیرش مهاجران از هر تخصص ۱۰۰۰ نفر تبدیل بشه به ۵۰۰ نفر به نظر شما عجیب نیست؟ ولی خب از یک طرف هم اینکار اداره مهاجرت باعث پخش شدن مهاجرا بین استان های مختلف کانادا میشه! در حال حاظر با اینهمه درخواست که به جرات اکثریت هم به سمت تورنتو هست باعث شلوغی بیش از حد این شهر میشه و بنظرم از این یه نظر اداره مهاجرت با پخش کردن مهاجرا به شهر های مختلف باعث رفع نیاز هر استان به تعداد نیروی کار متخصص خودش میشه.

خیلی ها رفتن واقعا خیلی ها... از همون دو سال پیش تا الان کلی از وبلاگ های پیوندهام هستن که الان پا به خاک کانادا گذاشتن و دارن تجربیاتشون رو با بقیه در میون میگذارند. خیلی ها وبلاگشون دیگه در دسترس نیست یا دیگه اصلا نمینویسند. ولی بهرحال درک میکنم شروع یه زندگی از صفر کار واقعا سخت و طاغت فرسایی هست و چند سالی طول میکشه تا آدم کامل جا بیوفته تو جامعه جدید و بتونه روتین زندگیش رو مثل قبل تنظیم کنه.

فقط اینکه این زندگی ما صبر میخواد! اینکه هر روز منتظر باشیم و کی میریم کی میریم بگیم فقط باعث خرد شدن اعصاب خودمون میشه. میفهمم سخته ولی چاره چیه؟ باید صبر کنیم تا این راه هم مراحل خودش رو طی کنه و یروزی ما رو به هدف دلخواهمون برسونه.

و اما یه درخواست!یه خواهش دارم از هر کی که این پست رو میخونه حالا یذره هم شده میخوام برای عزیزترین دوست وبلاگیم دعا کنه یه کار خوب گیرش بیاد. این حرف رو میزنم چون خودم قبلا یه پروژه کار ۱ ماهه از یکی از دوستام گرفته بودم که به دلیل یه مسائلی مجبور بودم ۱ ماه تمام شب ها تا صبح کار کنم و مدرسه هم برم روزا این وسط و کلا ساعت خوابم بقدری بهم ریخته بود که بعضی مواقع از خودم لجم میگرفت!! به عنوان یه دوست و برادر کوچکتر شاید این کمترین کاری هست که ازم بر میاد براش انجام بدم ولی واقعا ازتون تمنا میکنم برای ۱ دقیقه هم که شده از خدا بخواین برای این دوست مهربانم یه کار روزانه و خوب فراهم کنه. پیشاپیش از همتون تشکر میکنم

تا بعد در پناه خدا سالم و سلامت باشین. بهترین ها رو براتون از خدا آرزومندم.

روز به روز دعا میکنم کار همگیمون درست بشه و زندگی جدیدمون رو شروع کنیم