بالاخره بـــرف ..

خب
دوستان گلم من دوباره برگشتم(چقدر خوب
)بالاخره فصل امتحانات بود و منم
که در حال خوندن انواع و اقسام درس ها تا حداقل نمرات امسال خوب باشه و
تاثیرش در کنکور بتونه اون رشته و دانشگاه مورد نظرم رو فراهم کنه نمیدونم
شاید هم موقع تموم کردن دروس متوسطه اصلا ایران نباشم فعلا باید صبر کنم
ببینم خدا چی میخواد.بگذریم اصلا یادم رفت میخواستم چی بگم تهران برف اومد!بعد دو سال بالاخره خدا بازم مثل همیشه یه چشمکی به ما زد و
تهران سفید پوش شد،نمیدونید چقدر خوشحال بودم چون 2 سال تموم عقده یه برف
رو دلم مونده بود که انگار علی به آرزوش رسید.فصل زمستان رو فوق العاده دوست
دارم به خاطر برف و بارونش هنوز هم خوب یادمه دوران ابتدایی برف میومدا
بــرف به معنای کلمه محله ما سفید سفید میشد طوری که با پا میرفتیم تو برفا
به هم برف پرتا میکردیم برف میخوردیم و یه آدم برفی درست میکردیم و آخرم
خودمون خرابش میکردیم
.واقعا یاد به خیر چه زمانی بود شیشه های مغازه دارها و
پنجره های خونه ها از دست ما آسایش نداشتن(پیش خودمون بمونه فروشنده ها هم
از فرصت استفاده میکردن و ما رو حسابی برفی میکردن
) خلاصه که چقدر اون
موقع ها صمیمیت و صفا بود بین مردم.
هـــی روزگار
.منم
از الان باید دوباره برم دنبال مصاحبه ها و پرسش ها از عزیزان
مهاجر،همینجوریش هم کلی بد قولی کردم ولی تقصیر من نبود که تقصیر امتحانات
بود.
خودم که کلی ذوق و شوق داشتم زودتر ترم اول تموم شه بپرم یه وبلاگ گردی
بکنم و مطلب بنویسم که از ظواهر پیداست فعلا میسر شده.یه مطلب دیگه ای هم
بود در مورد گزارش تصویری با مهاجران کانادا که تلویزیون پخش کرد گفتم بزارم
تو یه پست کامل انشالله جمعه توضیح بدم.
خب دیگه من کم کم برم سرا مصاحبه ها که کلی عزیزان رو منتظر گذاشتم،در پناه حق.
این وبلاگ دربرگیرنده خاطرات من از آغاز