سلام

عصر یه روز جمعه ست مثل تموم روزها ولی خب جمعه ویژگی داره که اونو از بقیه روزها متمایز میکنه اونم زمان بین عصر تا غروب جمعه ست.نمیدونم چرا ولی فکر میکنم در آینده بتونم این راز بزرگ رو بفهمم ولی یک جور دلتنگی خاصی تو این روز وجود داره که فکر میکنم برای آدم لازمه این سکوت....الان که اینجا نشستم دارم این متن رو یادداشت میکنم یاد یه همچین روزایی تو دوران کودکی افتادم که به اتفاق خانواده رفته بودیم شمال.شاید 6 سالم یا شایدم کمتر بود ولی هنوز تک تک لحظاتش تو یادمه شاید یک اتفاق یا شاید یک حرف یا حتی یک سکوت باعث بشه خاطره ای همیشه در ذهن آدم نقش ببنده و باعث بشه همیشه اون دقایق یادت باشه،در هر حال از مطلب دور نشیم!یادمه وقتی وارد شده بودیم من و چندتا از بچه ها رفتیم دم ساحل و همینطور به امواج و تلاطم اون ها خیره شده بودیم شاید دیدن دریای بزرگ شایدم دیدن تلاطم عجیب دریا باعث بهت زدگی ما شده بود نمیدونم،ولی هر چی بود یادمه هیشکی حرف نمیزد همه فقط خیره شده بودیم که من پام لیز خورد و افتادم همون جلوی ساحل نمیدونم تا حالا دم ساحل و جایی که آب میره و برمیگرده خوابیدین یا نه،یک حسی پیدا میکنین انگار دریا داره تو رو به سمت خودش میکشه ولی هیچ اتفاقی رخ نمیده و تو فقط این حس رو داری که امواج دریا دارن تو رو با خودشون میبرن یادمه هر چی میگفتم کمک کمک هیچکی کاری نمیکرد و همه داشتن با تعجب منو نگاه میکردن تا اینکه پاشدم دیدم دقیقا جایی که افتادم موندم و هیچ تکونی نخوردم اون شب همش به این فکر میکردم که چطور میشه من تکون بخورم ولی در واقعیت اینطور نمیشه؟خیلی به این فکر کردم اون شب ولی جوابی براش پیدا نکردم.صبح از خواب پاشدم رفتم دم ساحل و آب بازی و بازی با شن های ساحل که دیدم یکم اونطرف تر یه اسکله یا یه همچین چیزی وجود داره تقریبا نصف اون خراب شده بود و مردم خیلی جلو نمیرفتن یک آقایی اونجا بود که به مردمی که جرات میکردن برن جلو هشدار میداد خیلی نزدیک نشن که ممکنه غرق بشن منم که خاطره دیروز تو یادم بود همون نزدیکیا نظرم عوض شد و ترجیح دادم برم دنبال کار خودم مشغول بازی بودم که دیدم یک سری رفتن تو آب و دارن شنا میکنن یک سری هم توپ آوردن و مشغولن اونموقع که از دیده خودم خیلی دور بودن و منم دوست داشتم برم تو آب ولی میترسیدم که مثل دیروز اتفاقی برام بیفته و اینبار واقعا امواج دریا منو با خودش ببره برای همین عطای دریا رو به لقایش بخشیدم و نشستم یک گوشه و به اونایی نگاه میکردم که با جرات دعوت امواج دریا رو پذیرفته بودن و پا رو فراتر از اون گذاشتن و به دل دریا زده بودن همش با خودم فکر میکردم نکنه یکی غرق شه اگه همینطور دورشن و دیگه نیان چی؟خیلی فکر تو سرم اومد ولی دست آخر با اینکه میخواستم به خودم جرات بدم برم تو آب برگشتم و رفتم سمت خونه ویلاییمون که همش چند قدم با ساحل فاصله داشت.دم غروب بود که باز برگشتم سمت ساحل و دیگه جز دو سه نفر کسی نبود و چون روز آخر بود همه اقوام و همسایه ها و غیره رفته بودن منم تک و تنها نشستم روی صندلی ساحل و همینجور خیره شده بودم به خورشیدی که انتهای اونجا رو به غروب بود بازم روز جمعه و دلتنگی که فکر میکنم هنوز هم وجود داره خودش رو نمایان کرد،تو اون غروب ساکت و آروم فقط صدای امواج همدم آدم بود،هیچ موقع اون روز رو فراموش نخواهم کرد.

همه اینها رو نوشتم که بگم الان که بزرگتر شدم و نسبت به مسائلی که تو کودکی اهمیتی برام نداشت دیدی باز بدست آوردم همه اون روزها و خاطره ها برام روز به روز داره پر معنی تر میشه،تجربه اون همراهی با امواج یا دیدن اون همه افرادی که دل رو زده بودن به دریا و رفته بودن تو دل امواج الان برام معنی پیدا میکنه....من دارم تجربه میکنم حس رفتن از وطنم رو هر روز هر ساعت هر دقیقه وقتی که بهش فکر میکنم میبینم واقعا چه تصمیمی گرفتم و به غربت فکر میکنم یکم تو دلم خالی میشه یا این چند وقته که تمرکزم رو گذاشتم روی زبان انگلیسی شاید خیلی کم ولی حس میکنم وقتی به محیط نگاه میکنم و چیزی رو توی ذهنم میخوام بگم کم کم سعی میکنم اول معادل انگلیسیش بیاد تو ذهنم که در بیشتر مواقع برام شیرینه که دارم زبان دیگه ای رو فرا میگیرم ولی خب دلتنگی هم داره،  ولی وقتی حرفهای مادرم رو که یادم میاد بهم میگفت همیشه سالم و خوب باش و اون جوری زندگی کن که بعدا حسرتش رو نخوری بهم امید میده که بیشتر از گذشته تلاش کنم وقتی میبینم کسانی هستند که جرات این رو داشتن که دعوت امواج رو بپذیرن،از وطن جداشن و به دل دریا بزنن و از صفر شروع کنن این شعله امید که در درونم روشن میشه و منو به آینده امیدوار میکنه.به هر حال من قبلا هم گفتم رفتن به کانادا برای من همه چیز نیست کشته مرده اونور و فرهنگش هم نیستم،من ایرانی هستم و به ایرانی بودنم افتخار میکنم و هر جا که برم و هر جا که باشم با اعتماد به نفس اعلان میکنم که ایرانی هستم،فقط دوست دارم جای دیگری رو هم برای زندگی بلند مدت انتخاب کنم و ببینم،به نظر من زندگی صحنه تجربه و دیدارهای تازه و جدید و از هیچ فرصتی نباید گذشت چون متاسفانه "دکمه بازگشت" نداره.

الان که به آخر نوشته ام نزدیک شدم نزدیک غروب ...غروب جمع ست بازم دلم گرفته و هوای قدیم رو کردم،به غروب آفتاب که نگاه میکنم تمام خاطرات سالهای زندگیم رو دوباره میبینم شاید جمعه دکمه بازگشت من به دوران قبل باشه شایدم هم فقط تو خیال خودمه،نمیدونم ولی برای همه آرزو میکنم  و از خدای بزرگ میخوام کمک کنه همیشه تا جایی پیش بریم که نیازی به بازگشت به زمان قبل نداشته باشیم.

تا پست بعدی در پناه او